Thursday, October 22, 2009

یک پست معرکه از خرمگس خاتون ... این را که خواندی... برو زیریش رو هم بخون... و الا آخر....

به این اش فکر کن ...

خیانت یعنی گهگاهی یادت برود این آتش را چه کسی اول در دل ات روشن کرده بوده....
جاهای دور دوری اتفاق نمی افتد. باید جمع و جور و نزدیک باشد اتفاقن. گزگز آتش هنوز با تو است. در فضایی که تو هستی او هست و یکی دو دوست دیگر... دوست دیگر یک نامکشوف آنی می شود در میانه ی همین بخارات و گرما. بس که عشق زیاد است انگار برکت اش را خرج یک کس دیگر می کنی. کسی که خیلی دور هم نیست. اصلن نمی خواهی که دور باشد و ندانند. اول به پنهان و پیداش فکر هم نمی کنی. پرت به چارخیابان دیگر نمی روی. بیا با من مهربان باش ببین من به اعتماد عشق تو با داغی همین که تو به من دادی بلدم این کار را هم بکنم؛جلوی دماغ تو. با دوستمان. دروغ نیست. خرده مهربانی ئی است که مستقل از تو هیچی نیست. کمی بال بال زده ام. لوس شده ام آن هم به سبب تو. گناه من به اندازه ای است که فقط که فقط یادم می رود گاهی؛ که تو بودی که این آتش را ....اصلن عشق که می آید خیانت ، شکل لایه های یخی هم جوار؛ تلنگروار می آید پهلو به پهلو و لغزان.. ..عشق نباشد که تو سر جای ات نشسته ای اصلن.... حالا تو می گویی مقاومت ؛ تعهد ؛ من می گویم اگر دنبال روال و طبیعتِ این افروخته گی بروی چه؟ بزرگوار!من فقط سرخود- پیش خود برای ات مسابقه ترتیب داده ام... دل ام می خواهد دوباره به دست ات بیاورم... خیلی وقت بود اول نشده بودی... دل ام برنده می خواهد ت... می خواهم تو شاه شوی....می خواهم طلبکارت کنم اصلن... خیلی وقت بود طلبکار نشده بودی....به این اش هیچ فکر نکردی؛ بزرگوار....

Thursday, September 24, 2009

سرم را گذاشتم روی سینه ات و بعد دماغم را فرو کردم توی همان یک ذره فرو رفتگی همیشگی و بو کشیدم، یکی دیگر و بعدی عمیییییق.... به خیالم دلم سیر می شود، حالا چند روز گذشته و فقط مشامم پر از تو است و دلم تنگه تنگ ... فکر می کنم که بهتر است بی خیالت بشوم. ترسهایمان خیلی با هم توفیر می کند. من از افتادن می ترسم و تو از ده دقیقه دیر شدن. من از این عاشقانه بی اجازه و تو از بلایای هفتاد گانه. ترسهایت! کاش جایمان یا جایشان یک جوری عوض می شد بعد دل تو هم برای این قد عالم امنیتی که به خنده ای می پرانی تنگ می شد.

Tuesday, September 22, 2009

بماند که چه شد که بنفشه آفریقایی شد این که شد، یعنی تعریف جدیدی در فرهنگ لغات من پیدا کرد و بالاخره راه و جای خودش را به روی میز من باز کرد.

همیشه فکر می کردم گل پر ناز و اطفاری باشد و توجه عاشقانه ای از جنسی که او بلد است می خواهد تا بماند و گل بدهد.
من؟ من همیشه گفته ام که ناز شستم سبز نیست. اما این خانم همکارم دستم را توی پوست گردو گذاشت. دو تا گلدان ( گلدون)‌. یکی شان با پرزهای آشکارتر و سبز پر رنگ تر و دیگری سر به هوا تر. اولی برای بار دوم است که گل می دهد. گلهای بنفش که کاملا به اسمش می آید و آن دیگری همینطور سر به هوا گاهی رو به پنجره می چرخید. آنقدر بی خیال بود که گفتم احتمالا نر است ( اصلا نمی دانم که نر و ماده دارند یا نه ... اما داستان من باید جور می شد) تا اینکه غنچه داد، آنهم نه یکی و دوتا ...خیلیییییی... و در این چند روزه بی سر و صدا گلهای صورتی اش که کم از ظرافت ارکیده و نرگس و همه گلهای شیک و پیک دنیا ندارند در آمده اند. فعلا سه تا... باز هم در راهند و نمی دانند با حال من چه می کنند. چقدر می چسبد اینکه بدانی خیلی هم ناز شستت بی حیات نیست و تو هم می توانی بنفشه آفریقایی را به گل بنشانی.

لابد اینهمه دل نازکی این روزها هم از به عزا نشستن در غربت می آید. ..

Friday, September 18, 2009

و گاهی دلم یک جور عجیبی مچاله می شود، حتی اگر در دستم مشت نکرده باشمش.

تا امروز بوی کافور را در حافظه ام جستجو نکرده بودم. شاید به خاطر جای چروکهای صورت خانوم جون روی بالش بیمارستان یا شاید به خاطر همه وجدی است که اویی که نشان کردم نشان نمی دهد. شاید جای درد پریدن از پله های سلف سرویس دانشکده است. اما دوباره چند زمانی، صباحی است فکر کافور می آید...

دلم مچاله شبیه به همه شعرهایی که می نوشتی و روی قالی پرت می کردی شده. اگر حسابشان را داشتی می دانستی یک بار یکی شان را زیر تخت پیدا کردم. تمام شب و روز بعد همانجا مانده بود.

حالا هم دلم را اگر می شد، با دست باز می کردم و حسابی صاف و صوفش می کردم و در یک قاب سیاه عمیق به دیوار می زدم. بعضی ها بیشتر قاب را دوست دارند تا شعر تو را. من کاری که با شعر تو کردم . حالا هر بار دلم مچاله می شود. دستم را می کشم رویش و توی فکرم قاب می شوم به دیوار.

چند زمانی است حوصله ام را حتی مرگ سر جایش نمی آورد ، این کرخی کار همان قاب کردن است، کار همان میخ کردن به بهترین جای خانه است. همان جا دمرو روی زمین داغ داغ خواندنش!

Tuesday, July 14, 2009

از لای کتابی که این روزها می خوانم یک برگه کاغذ چرخید و بالید و نشست کنار شست پام، یکی با ماژیک سرمه ای رویش نوشته بود: باغت آباد انگوری که اگر عاشقی ترس نداشت... پ بقیه اش یا پاره شده بود یا هیچ وقت رندانه نوشته نشده بود...

کتاب را بسته ام و فکر می کنم اگر عاشقی ترس نداشت چه لامصب؟!‌

Tuesday, May 19, 2009

کار ما شده چرخیدن!

بالاخره زنگ در به صدا در آمد. همینجور لی لی زنون و چرخون شلوارم رو کشیدم بالا و رفتم در را باز کردم و یک لنگه کفش گذاشتم لاش که دوباره تلقی به هم نخورد و دویدم تا توی آینه دستشویی قیافه ام را یک براندازی بکنم، که دیدم جای کوسن مبل یک خط کج و چروکیده افتاده بود روی لپم. ملت با یک ساعت تاخیر رسیده بودند. همه جا را شسته و رفته بودم. شلوارم رو در آوردم که چروک نشود و نشستم جلوی تلویزیون به انتظار صدای زنگ که همانجاخوابم برده بود. گوشه حوله را گرفتم زیر آب سرد و گذاشتم روی لپم.

الو ... صاب خونه...

بفرمایین تو.. آمدم. ..

هنوز سلامم را به قد همیشه نکشیده بودم که که بهمن خان پشت سرشان وارد شد. آدم باید کور باشد که لب و لوچه آویزان من از زیر سبیلش رد شود. فقط چرخیدم گفتم بفرمایید الان خدمت می رسم و رفتم توی اتاق و کله ام را فرو کردم توی کمد لباسها و از آن نعره بی صداها زدم. بعد تی شرت «او» را از زیر بقیه لباسها کشیدم بیرون و چند تا نفس عمیق. اصولا هر چقدر که به قول رفیق خارجی ام این حس می تواند «‌چیزی»‌ باشد اما فعلا این پیرهن جامانده از قافله « او »‌ دوای درد من شده. زدم بیرون. گل بود به سبزه نیز آراسته شد. بهمن خان با آغوش باز آمد طرفم و یک بغل سفت و جی جی له کن حواله ام کرد. از سر شانه اش سرهنگ را دیدم که آمده و عین بخت النحس یک دستش را گذاشته روی لبه مبل و یک وری نشسته.

سلام جناب سرهنگ.

من را نمی شود با هزار من عسل خورد؟! جناب سرهنگ را ندیدید با آن اخلاق از سبیل کج ترش. پدر آمرزیده تو که اینقدر اوقاتت تلخ است مگر مرض داری می آیی حال ما را هم مکدر می کنی؟ اما نگفتم، فقط چرخ زدم طرف آشپزخانه و کله ام را فرو کردم توی یخچال.

خیلی به زحمت افتادی

نه ، کاری نکردم.

نوشیدنی چی می خورید؟

سه بار دیگر سوال دست به دست شد تا بالاخره یکی مستقیما ازشان پرسید:‌ جناب سرهنگ شما چی میل می کنید؟

هیچی... آب... آب شیر.


اول آب جناب سرهنگ را ریختم و دور لیوان را دستمال کشیدم و توی بشقاب گذاشتم و دادم دستشان.

ممنون.

تا آمدم بچرخم بروم همانجایی که ازش آمدم، بهمن خان با نگاه هرزه اش جلویم سبز شد، یک پا به چپ گذاشتم که پام رفت روی یک چیز گرم و نرم. به جای نگاه کردن به زیر پایم چرخیدم به سمت سرهنگ که حالا قاه قاه می خندید و می گفت من بردم. من بردم .....


زنگ در به صدا در آمد. توی آینه دستشویی دیدم جای کوسن مبل یک خط کج و چروکیده افتاده بود روی لپم.
سلام ... صاب خونه...


شما بردید جناب سرهنگ!

Wednesday, April 01, 2009

انگشتنامه

می خواستی نپرسی که چرا انگشت وسطم به بنفشی بادمجان شده،‌ تا چشمهایت چهار تا نشود وقتی که از نگاه دزدانه ام به او گفتم و بی خبری کسی که انگشتم را لای در گذاشت..... حالا هر بار که از او بپرسی فقط انگشتم را بهت نشان خواهم داد.

Thursday, March 19, 2009

بالاخره نصایح خواهر خانوم موثر افتاد و خانه را روفتیم و مانده لباس نو، ماهی و سبزه . امشب عید بازی می کنیم که نگویید اخلاقمان کج شده. هر چه باشد بهانه اش دستمان است. پس لبخند به پهنای روی ماهتان. عید شما هم مبارک.

Thursday, February 19, 2009

و چهار صباح بعد از تولد.....


شبیه به آفتابه فلزی آقاجون اینا .. خدا بیامرز.... همان که باید لبش را به زور کج می کردی تا شالاپ شالاپ جیشت را بشوری و مشتی خانومشان که گوش می ایستاد و می گفت گلی خانم بیا این دخترت مستراح را روی سرش گذاشته بس که تلق تلوق آفتابه مان را در آورد.


امروز : « حیف که آفتابه آقاجون دم دستم نبود، چنان می زدم توی ملاجت که صدای بز در بیاوری در جواب صبح به خیرم. »


لای سینه مادر بزرگ بوی سفید آب می داد به قدر یک حجم پر از ریه های چهار سالگی.


امروز: « EMPORIO ARMANI »


گربه بازی و قایم شدن توی گلخانه و کشف ، تخیل، تضاد و بالاخره همدستی برای فهم فرق دول و دودول.


امروز: «‌ملاج، قنج، بز، کوفت، همو جور، کشف، پیچ و پلاس، تخیل، ... یادم تو را فراموش تا دم دمهای هم آغوشی»


Friday, January 30, 2009

تازگی ها یک فحش هم که می خواهیم بدهیم باید یک گوگل گردی مفصل بکنیم، بس که دوستان خرده گیر شده اند. به هر حال گشتیم و دیدیم که آقا علی اکبر خان دهخدا می گوید:


« جعلق . [ ج ُ ع ل ْ ل َ ] (ص ) در تداول عوام به معنی آدم بی سروپا و بی ادب و فرومایه است و جعلنق هم گویند.این کلمه را در وقت دشنام دادن به کسی بکار برند .»


بچه تر که بودیم آقای فیزیکمان یک جعلق روانه مان کردند و گفتند یعنی: اپسیلون و ما هم یک خنده کجی کردیم و دیگر سر کلاسشان یک کلمه هم یاد نگرفتیم.


مهم این است که از آن دسته کلمه هایی است که هر چقدر هم صدایت را نرم و نازک کنی باز فحش است. دوست و دشمن هم نمی شناسد.


حالا آقای جو خدمت شما عرض شود که :‌


« مرتیکه جعلق، حتما باید یک یادداشت با فنت هفتاد به خودم آویزان کنم تا بفهمی که دست زدن ممنوع! اینکه ساندویچ های این مغازه بهتر از آن یکی است که سه تا مالش و هشت تا نرمش نمی خواهد. دفعه دیگه چنان می زنم توی ملاجت تا بفهمی که مال مردم خوری معصیت دارد. »


پانوشت:‌

دست به دعا می شویم که این جذر و مد های ما به خیر بگذرد و بخت ما در یک تعادل خوبی برای مدتی نگه داری شود و تا آمدن فصل بهار از این برزخ بین انگشت کرده شدن و بی اعتنایی شدن بیرون آورده شده باشیم. آمین.